هر شب پیش از خواب فکر میکرد.فکرهایش به شکل تودههای ابر اطرافش را پر میکردند. فکرها او را بالا میبردند. بالا و بالاتر و او شروع میکرد به خیالپردازی. خیالپردازی سبکش میکرد. راحتش میگذاشت و به او اجازه میداد خودش باشد. خود خود معمولیش. خیالپردازی مثل آب گرم بود. خستگیاش را میشست و با خودش میبرد. خوابش میگرفت. خواب مثل مارشمالو و شیرکاکائوی داغ شیرین بود. توی خواب کسی با او صحبت نمیکرد. توی خواب همه شبیه او بودند.
آقای اُ هر شب کمی دیرتر خوابش میبرد و هر روز صبح دیرتر از خواب بیدار میشد. یک روز احساس کرد که باد کردهاست. هر روز کمی بیشتر از روز پیش باد میکرد. اُ انقدر باد کرد و باد کرد که یک روز صبح، دیگر آقای اُ نبود. پتو را کنار زد. دیگر نمیتوانست پاهایش را ببیند. نمیتوانست از جایش بلند شود. نمیتوانست لباسهایش را بپوشد. دیگر نمیتوانست سوار ماشینش شود و به محل کارش برود. آقای اُ دیگر آقای اُ نبود. هویت جدیدی داشت. او تبدیل به یک توپ بزرگ شده بود.
توپ بزرگ هر قدر بزرگتر میشد، بیشتر فکر میکرد. با آنکه وجودش تبدیل به یک توپ شدهبود اما هنوز خواستههای انسانیاش از بین نرفتهبودند. دوست داشت از جایش بلند شود. دوش بگیرد. مسواک بزند. لباسهایش را عوض کند. به نانوایی برود و ساعتها توی صف بایستد. به آدمهای توی صف لبخند بزند. نان بربری تازه را توی سفرهی پارچهای بپیجد و تا خانه پیادهروی کند. سنگفرشهای خیابان را بشمارد. برای بچههایی که به مدرسه میروند دست تکان بدهد و به همهی پیرزنهای فضول محل سلام کند. برسد خانه. به گلدانهایش آب بدهد. کتریاش را پرکند و برای خودش چای دم کند. توی ماهیتابهی روحیاش دو تا تخم مرغ با کره نیمرو کند. صبحانه بخورد. همزمان تلویزیون را روشن کند تا صدایی توی خانه بپیچد.
آقای اُ روی تختش دراز کشیده بود. فکرها مثل ابرهای جادویی محاصرهاش کردهبودند. فکرها توی گوشش پچپچ میکردند. فکرها برایش خطنشان میکشیدند. فکرها اختیارش را به دست گرفتهبودند. او فقط یک توپ گرد بود. یک توپ گرد معمولی که تنها تفاوتش با بقیهی توپهای ساده در آن بود که فکر میکرد.
آقای اُیی که دیگر آقای اُ نبود از وقتی که یک توپ ساده بود احساس تنهایی بیشتری داشت. کسی به دیدن یک توپ گرد ساده نمیآمد. کسی عاشق یک توپ ساده نمیشد. کسی با یک توپ ساده وقت نمیگذراند. این توپ گرد زن یا مرد نبود. یک توپ گرد تنها بود. روزها گذشت. توپ گرد ساده گرسنه بود. توپ گرد ناراحت بود. دوست داشت با کسی صحبت کند. دوست داشت کسی از در بیاید تو و او را از تخت قل بدهد پایین. آنوقت شاید میتوانست تا محل کارش قل بخورد. آنوقت شاید میتوانست به گربهاش که زیرچشمی او را میپایید غذا بدهد و آب تنگ ماهیاش را عوض کند.
فکرها زمزمه میکردند. فکرها برایش تصمیم میگرفتند. اختیارش به دست فکرها افتاده بود.
توپ گرد تنها، ناامید شد. ناامیدی نگرانش کرد. نگرانی مضطربش کرد. اغلب اوقات میخوابید. خواب هدیهای بود که او را از دنیای واقعی جدا میکرد و به او اجازه میداد فکرکند که هنوز خودش است. یک آدم معمولی. کسی منتظرش نبود. کسی به دیدنش نمیآمد. میتوانست بخوابد. بخوابد و فقط بخوابد.